بغض
اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی
تا یک لقمه بیشتر بخورم!
یادت هست مادر؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران....،
میگفتی بخور تا بزرگ بشی...
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را......

فریاد شکستن هاست........!!!!!!!

احساس من
از خــــودش .. از عشـــق
کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ، یــــخ بستــه ام!
آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد
لیـــز می خوریــد…

حکایت من
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…
دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…
زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…
گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…
حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه....
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

هیچ کس آشفتگی ات را شانـــــه نخواهد زد !
این جمع پر از تنــــهاییست........

متنفرم ...
از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند ،
ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند !
که تو را فرو بریزند ...
تا تو را انکار کنند ...
تا از رویت رد شوند ... !

خدا.....
شیشه ای می شکند ...یک نفر می گوید شاید این رفع بلاست
دیگری می گویدشیشه پنجره را باد شکست !
دل من سخت شکست هیچ کس هیچ نگفت!
غصه ام را نشنید از خودم میپرسم:
ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود؟

خدای من...
اگر بر سرش فریاد بکشم....
به جای اینکه با مشت بر دهانم بکوبد....
با انگشتان مهربانش صورتم را نوازش میکند ومیگوید......
میدانم جز من کسی را نداری....

تمام بند بند استخوانم گریه میخواهد
ببار ای ابر باران زا میان شعرهای من
که بغض آشنای آسمانم گریه میخواهد
بهاری کن مرا جانا که من پایبند پاییزم
و آهنگ غزل های جوانم گریه میخواهد
نمی خواهم دگر آیینه را چشمان من مردند
که در متنش نگاه ناتوانم گریه میخواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم گریه میخواهد....
.
وقتی همدردد...
با هیچ واژه ای از درد هایت....درد نکشد....!!!!!!



با من تنها بگو این قصه را