میشنوی.......!!!!

 

دیگر صدای نفسم نمی آید......

 

به دار آویخته مرا....بغض نبودنت.....

وقـتـے حـس میڪنم


جایــے در ایــטּ ڪره ے خاڪے


تــو نفـس میڪشـے و مـטּ


از هــماטּ نفـس هایتـــ نفـس میڪشم آرام مــی شوم


تـو بــاش


هـوایـتـــ ! بـویـت ! بـراے زنده مانـدنـم ڪافـــے ست

تقصیر برگها نیست........

آدمها همینند.....!!!!

نفس میدهی.....لهت میکنند....

دردم این است ......

که پس از این قسمتها.....

سالها....منتظر قسمت آخر باشم...!!!!

نشانی ام را میخواستی.....؟؟

همان محله قدیمی پاییز...

منتظرم هنوز.....

اما زرد....اما خشک.....!!!!

گاهی بیاد می آورم  تورا....... زیر پا که میمانم....!!!!؟؟