بغض
اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی
تا یک لقمه بیشتر بخورم!
یادت هست مادر؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران....،
میگفتی بخور تا بزرگ بشی...
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را......

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 9:57 توسط ملودی
|
با من تنها بگو این قصه را